108آمبولانس به محل ديگرى جهت عكسبردارى برده و پس از عكسبردارى در همان بيمارستان بسترى كردند. پس از عكسبردارى معلوم شد كه پاى چپ من از مچ شكسته است.
آن شب ما در بيمارستان صحرايى بوديم. اين بيمارستان موقت داراى پنج يا شش اتاق بود. تقريباً در هر اتاق چند بيمار بود كه اغلب در بين راه مجروح شده بودند.
بيمارستان صحرايى تقريباً مجهز بود، چند پزشك مجرب سورى، مصرى، فلسطينى و پاكستانى آن شب به يك عمل جراحى سريع و موفقيتآميز بر روى پاى خرد شده من دست زدند. سه پرستار مصرى به آنها كمك مىكردند، و آنچه كه براى من بيش از همه قابل توجه مىنمود استفاده نكردن از داروى بيهوشى بود.
پزشكان پس از عمل جراحى از اتاق بيرون رفتند، شب فرارسيد. شدت درد و سوزش زخمها مانع خواب بود. از طرفى چند مجروح ديگر كه در اتاق بودند تا نيمههاى شب ناله مىكردند.
سه پرستار مصرى هر چند دقيقه يك بار به ما سر مىزدند.
پرستاريشان خالى از تصنع و توأم با محبتهاى خواهرانه بود.
باز هم از همان مقدار عربى كه قبلاً خوانده بودم استفاده كرده و از يكى از پرستارها پرسيدم اسمت چيست؟ پاسخ داد فاطمه.
گفتم: فاطمه چه اسم بابركتى!