104ترك كرد، راهى ديگر در پيش گرفت.
شبى حضرت خضر را در رؤيا ديد:
گفت هين از ذكر چون واماندهاى
اين داستان اميد تازهاى به من بخشيد و روزنۀ روشن در قلبم پديدار شد و همچون خورشيدى كه از پشت كوه مشرق برآيد دلم را نورانى ساخت و راه تازهاى پيدا نمودم، راهى نزديك، آن چنان نزديك كه از خوشحالى در كالبد خود نمىگنجيدم.
با همان حال به دربار ميزبان كريم خود وارد شده و به ياد انسانهاى راستين تاريخ چون ابوذر و مقداد و عمار و بلال افتادم كه