103خدايا، هجرتم، جهادم، ميقاتم، ميعادم، آغازم، انجامم، سرمنزلم، ورودم، دعوتم، قيامم، برنامهام، از نيستى به هستى مبدل گرديد.
قيام بهارى كردم، زندگى از سر گرفتم، حيات جاودان يافتم.
به فكر فرو رفتم، و با خود گفتم كه كار تمام است و اينجا محل احرام است، احرام پيامبران، ميقات بزرگان، ميعاد بندگان، سرمنزل آزادگان، سرحد مجاهدان، قيام افتادگان، آغاز كار پناهندگان، محل ملاقات مشتاقان.
آرى همان محل ميقاتى است كه هريك از اولياى معصومين هنگام ورود و احرام و گفتن لبيك اندام مباركشان به لرزه افتاده و زبان حقيقتگويشان ياراى گفتن لبيك را نداشت و چنان بيخود مىشدند كه همراهان تعجب كرده و از هم سؤال مىنمودند كه حضرت را چگونه مىبينى، كه توانايى گفتن لبيك را ندارد؟!
از حضرتش سؤال مىنمودند حضرت با حالى ناآرام و لرزان جواب مىفرمود كه: ترسم از اين است كه جواب ردم دهند و لا لبيك ولا سعديكام گويند.
گامى پيش گذاشته و اللّٰه اللّٰه گويان حال توجهى از خدا خواستم.
چند لحظهاى در انديشه فرو رفتم، ناگهان داستان آموزنده و نويددهنده مولانا جلال الدين رومى را به خاطر آوردم كه جوانى پيوسته اللّٰه اللّٰه مىگفت و دعايش مستجاب نگشت سرانجام نيايش را