35فَاَنذر!» بيدارشان كن!» 1
از باب جبرئيل خارج مىشوم. در بينالحرمين هستم: فاصلۀ بين مسجدالنبى(ص) و بقيع. آثار كوچۀ بنىهاشم به كلى از بين رفته و زمين يكپارچه مرمر سپيد. سر پايين، چشمها بسته:
«السَّلامُ عَلَيكُم يا ائِمَةَ البَقيع! جَميعاً وَرَحمةُاللهِ وَبَرَكاتُه» .
از درهاى سبز مسجدالنبى(ص) خارج مىشوم؛ چند قدم مانده به ديوارهاى بقيع، از دو طرف و جايى كه شيعيان براى غربت پيشوايانشان، غريبانه مىگريند، پلكانى است. در زير پلكان عدهاى عرب، مشغول داد و ستد هستند و برخى نيز بالاى پلكان و نزديكتر به بقيع! چه تجارت ناسودمندى!
از پلهها بالا مىروم و خود را