103از رواق مسجد مىگذرم؛ شاد چون هاجر آنگاه كه در زير پاى اسماعيل(ع)،چشمهاى در حال جوشيدن ديد. جايگاهى را كه بر بالاى آن نوشته شده است «بئر زمزم»، دور مىزنم. چون هاجر با خود تكرار مىكنم زمزم (يعنى اى آب! بايست) و از پلهها پايين مىروم، قدرى آب مىنوشم، تجديد وضو مىكنم و باز مىگردم.
صداى مؤذن از منارههاى مسجد به گوش مىرسد. خداى من! اذان صبح در مسجدالحرام! تصميم مىگيرم، طواف نساء را پس از نماز صبح انجام دهم. برابر خانه كعبه مىنشينم و تماشا مىكنم. به منارهها چشم مىدوزم، بر بالاى هر يك، دايره فلزى نيمهتمامى وجود دارد. با خود زمزمه مىكنم:
(ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰى* فَكٰانَ قٰابَ