295برايم مشكل پيش آمده، و براى وى نذر كردهام و حاجتم روا شده است.
عضد الدوله، اين عقيده را قبول نداشت و گفت: اين نذرها بيشتر براى كارهاى معمولى و پيش پا افتاده است، تودۀ مردم نيز با مبالغه اين حرفها را براى هم نقل مىكنند. من هم ديگر سخنى به زبان نياوردم.
چند روزى در اردوگاه بوديم، تا اينكه يك روز سپيدهدم، عضد الدوله مرا فراخواند و گفت: سوار مركب شو تا با هم به مزار نذور برويم. با چند نفر از محافظانش، همراه او به آنجا رفتيم. عضد الدوله داخل شد و قبر نذور را زيارت كرد، دو ركعت نماز خواند و به سجدهاى طولانى رفت و راز و نياز مىكرد؛ البته زمزمههايش را كسى نمىشنيد. دوباره به اردوگاه برگشتيم و پس از چند روز راهى همدان شديم.
چند ماهى در آن شهر مانديم. در همدان، يك روز مرا فراخواند و از من پرسيد: آيا سخنانى را كه درباره نذور در بغداد برايم گفتى، يادت هست؟ گفتم: آرى. گفت: من به آن حرفها هيچ اعتقادى نداشتم، و فكر مىكردم همۀ آن حرفها دروغى بيش نيست، ولى از آنجايى كه تو همصحبت خوبى هستى، درباره آن مطالب با تو گفتوگو مىكردم. چند روز بعد مشكلى