245عملى معتقدند.
اكنون از صنعانى مىپرسيم؛ آيا سيرهاى قوىتر و فراگيرتر سراغ داريد؟! همچنين وقتى وى توضيح مىدهد كه حق، آن است كه با دليل ثابت شود، و البته اين سخن، درست است، اما آيا اتفاق نظر نسلهاى پياپى دليل به حساب نمىآيد؟ آيا دليلى قوىتر از اين وجود دارد؟!
لازم به ذكر است كه در صفحات آينده خواهيم ديد كه اين سيره عملى مسلمانان در كتب تاريخى ثبت و ضبط شده است.
2. اگر در نظر يك وهابى، روايتى صحيح، و داراى وضوح در دلالت و بدون معارض باشد، دليل نمىشود كه اين روايت در نظر ديگران نيز صحيح و واضح باشد. به اين ترتيب، چگونه به استناد حديثى كه فقط در نظر ايشان صحيح است، ادعاى اجماع مىكنند؟
3. در سخنان اين وهابى، تناقض به چشم مىخورد؛ زيرا يك بار مىگويد كه بسيارى از علما به وجوب تخريب و نابودى قبور فتوا دادهاند، و بار ديگر مىنويسد كه همه علما بر صحت روايتى كه ساختن قبور را منع كرده، اجماع دارند.
اگر همه علما در صحت روايت، اجماع دارند، پس