177جواب سلام مرا دادى؟ گفتم: نه. او مرا در سمت راست خود قرار داد و دوباره سلام داد. باز جواب سلام را شنيد، سه بار اين كار را تكرار كرد و هر سه بار، جواب سلامش را دادند، آنگاه پدرم به سجده افتاد و شكر خدا را به جا آورد. 1
8 . يحيى به نقل از «عطاف» مىگويد:
خالهام از زنان پارسا و پرهيزكار بود. او برايم تعريف مىكرد كه سوار مركب شدم و بر سر قبر حمزه رفتم، غلام من نيز همراهم بود. در آنجا تا مىتوانستم نماز خواندم و به جز من و آن غلام، هيچ كس ديگرى بر سر قبر نبود. او ايستاده بود و افسار مركب را به دست داشت. پس از نماز، ايستادم و با دستم به قبر حمزه اشاره كردم و گفتم: سلام بر شما، صداى جواب سلام خود را از زير زمين شنيدم. آرى! به همان وضوح كه مىدانم خدا مرا آفريده، صدا را نيز به همان وضوح شنيدم، موهاى تنم سيخ شد، همان لحظه، غلام را صدا زدم و او مركب را آورد و سوار شدم. 2
قبرهاى زيارتى