76جدا شده بود و در عرفات تا مشعر و منى جدا بوديم) و يك پارچه، سر چوبى بسته و پرچم درست كرديم به دست حاج رضا خويى داديم و راه افتاديم بعد از مدت كمى پرچم را عوض كرده و پرچم را به دست حاج فرجالله داديم در نزديكى جمره آقاى حاج ميرزا عبدالستار را ملاقات نموديم گفت: الان براى رمى جمره رفتن صلاح نيست ازدحام زياد است، ولى مردم (رفقاى ما) گوش نكردند راه افتاديم.
به قدرى ازدحام زياد بود كه گاهى در فشار شديدى واقع مىشديم از يك طرف ماشينهاى بزرگ و كوچك راه را گرفته و از يك طرف ازدحام حجاج زياد است و از طرفى هم گرمى هوا و آفتاب فشار مىآورد به هر حال در ناراحتى شديد راه را پيموديم و چون تصميم به انجام عمل داشتيم هر طور بود تحمل مىكرديم.
به جمره عقبه رسيديم آقاى حاج ميرزا عبدالستار ما را از يك در كوچك در محوطه جمره راهنمايى كرد فشار جمعيت وصف كردنى نيست پرچم و پرچمدار وصف و جمعيت و رفيق هم به هم خورد هر كسى را به طرفى برد ما در همان ازدحام سنگريزهها را انداختيم و به خيال خود، انجام عمل كرديم و به هر جان كندنى بود بيرون آمديم، ديدم آقاى حاج آخوند نيست و گم شده است.
و حاج على اصغر هم قبلاً گم شده بود و هر دو حوله