97
اِذا ما حُشَّتا حُطَباً بِنارٍٍ
فَذاكَ المَوتُ نَقداً غَيرَ دَينِِ
حوادث، هر جا كه مىخواهند مرا بيندازند، اما در آن دو حفره نياندازند.
هرگاه آن دو حفره با هيزم و آتش شعلهور گردند، پس آن مرگ نقدى است نه نسيه.
[راوى] مىگويد كه پيوسته برآنان ايستاد تا خاكستر شدند. ابوالعباس مىگويد:
سپس گروهى از اصحاب على(ع) كه عبداللهبنعباس در ميان آنان بود، به ويژه درباره عبداللهبنسبأ شفاعت كردند و گفتند: اى اميرمؤمنان، او توبه كرده است، از او بگذر. پس با اين شرط كه در كوفه نماند، وى را رها كرد. او گفت: كجا بروم؟ گفت: مدائن. پس به مدائن تبعيدش كرد. هنگامى كه اميرالمؤمنين كشته شد، [دوباره] گفتۀ [سابق] خويش را آشكار ساخت. طائفه و فرقهاى به او پيوستند و او را تأييد و پيروى كردند.
[راوى همچنين] مىگويد:
هنگامى كه خبر كشته شدنِ على به وى رسيد، او گفت: به خدا سوگند كه اگر مغز او را در هفتاد كيسه نزد ما آوريد، [باز هم] مىدانيم كه او نمرده است و نمىميرد، مگر آنكه عرب را با عصايش براند. هنگامى كه خبر به ابنعباس رسيد، وى گفت: اگر مىدانستيم كه او باز مىگردد، زنانش را به نكاح نمىگرفتيم و ميراثش را تقسيم نمىكرديم. 1
اين روايت نيز از دو جهت، مرسل شمرده مىشود؛ به ويژه اينكه ابوالعباس همان احمد بنعبيد الله بنعمار ثقفى است كه او را